سيد محمد باقر برقعى

3457

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بيهوده بود گفتن داروى به بىدرد * ظلم است خموشى اگر امداد توان كرد تاريك شب است و ره گم‌كرده خطرناك * نوميد مباشيد چو فرياد توان كرد اى دوست كجايى كه به پابوس تو آيم * پرسم كه ز دست تو كجا داد توان كرد جز درگه حق نيست پناه تو « مهندس » * كى تكيه‌گه خويش به هر باد توان كرد مراد دل گل كجا آن نكهت رخسار زيباى تو دارد * سرو كى آن جلوه بالاى رعناى تو دارد شب ندارد تيرگى همچون سر زلف سياهت * روز كى تابندگى چهر زيباى تو دارد غنچه نبود چون دهان تنگ تو گاه تبسّم * لاله كى شادابى روى دلاراى تو دارد كى بود نرگس به زيبايى چشمان خمارت * كى عسل شيرينى لعل شكرخاى تو دارد در خراميدن چو كبك و در نگه كردن چو آهو * كى پرى اين شيوهء گفتار شيواى تو دارد نرمى خوى تو در فرزند آدم نى توان يافت * كى فرشته اين سرشت پاك و والاى تو دارد اى مراد دل ندارد دل شكيب نامرادى * هرچه از سر واكنى سر بر كف پاى تو دارد با همه خوبى ، بدى دربارهء عاشق نزيبد * خاصه مجنونى كه بر سر شور و سوداى تو دارد گر « موفّق » را بخوانى يا ز درگاهت برانى * در سر تسليم پيش آسمانى راى تو دارد